سلام گل نرگسبه نام آن كه انسان را مسافر كاروان انتظار گردانيد سلام اى گل نرگس، اى كه شيرين ترين انتظار، انتظار توست و بهترين منتظر، منتظر توست.
مى توانم در يك كلمه پر معنا بگويم: گر عشقى هست و عاشقى نام تو معشوق و من عاشق و شيفته توأم. مهدی دلها! ااتماس دعا از تمامی مهدی باوران
+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
به شوق آمدنتمیدانم که صدایت از همه گلهایی که تاکنون بوییدهام، خوشبوتر است. من سالها پیش از آنکه به دنیا بیایم، چشمهایم را به پیشواز قدمهایت فرستادهام. فقط کاش میدانستم صدای تو، کی و از کدام سمت خواهد آمد! به شوق آمدنت سالهاست که دسته گلهای زیبا را چیدهام و جلوی آینه قطار کردهام. پنجرهها را به شوق آمدنت، همیشه باز نگه داشتهام. به شوق آمدنت، روزهامان را طولانیتر کردهام و آفتاب را بلندتر از همه سایهها کشیدهام. کاش در نامههایی که هیچگاه نفرستادی، وقت آمدنت را برایمان مینوشتی! بیتو از سرما یخ بستهام. بیتو تا مغز استخوان شعرهایمان از درد میسوزد. تا منجمد شدن نفسهامان، چند نفس بیشتر باقی نمانده است. کاش تو هم در همین حوالی نفس بکشی تا هوای مجاور ما، باز هم بارانی شود! بین ما و سایه دستان گرمت چند خورشید فاصله افتاده است. نمیدانم چند کوچه با من فاصله داری، اما نگذار صدایم پشت آواز پر چلچلهها بپوسد! نگذار دستهایم از سرمای تنهایی یخ بزند! بگذار آخرین نفسهایمان، با عطر خوش لبخند تو گره بخورد! بگذار تا ما در ادامه لبخند تو، جان بدهیم! بگذار تا با آمدنت، آفتاب شب و روز نشناسد! بگذار ما در پای تو به آخر برسیم! بگذار از شوق تو بمیریم! مهدی جان مردم از دست تنهائی!!!!
+ نوشته شده در بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
یا بن الحسن ! خداکند که بیائی
موعود گراییموعودگرایی، بهعنوان یک مفهوم دینی و فلسفی، عبارت است از اعتقادی غایتانگار و آخرالزمانی که فرجام جهان را نزدیک میبیند و منتظر بروز علایم هولناک و وقوع حوادثی غیرمعمول و خارقالعاده است. این حوادث غیرمعمول، که با شگفتیهای فراوانی همراه است، به دست "ابر مردی" که از ورای غیب میآید و آرمانی نوعدوستانه و عدالتطلبانه دارد به وقوع میپیوندد و از آن پس جهانی موزون، قدسی، پر عدل و داد و مملو از برکت برای بشریت به ارمغان آورده میشود.موعودگرایی علاوه بر جنبهی دینی و فلسفی، از بعد سیاسی و اجتماعی دامنهداری نیز برخوردار است. مصلحان اجتماعی و انقلابیون فراوانی همواره با غایات موعودگرایانه در صدد اصلاح و تغییر وضعیت سیاسی جامعهی خود برآمده و موفق شدهاند تودهها را نیز در این مسیر بسیج کنند. موعودگرایی در واقع مقولهای مرکب از دکترینها، ایدهها، آرزوها و انتظاراتیست که در حال حاضر جامهی عمل نپوشیده و منجیگرایان انتظار دارند با ظهور منجی این آمال عملا محقق شوند؛ آمالی از قبیل فراوانی ثروت، آزادی، صلح، امنیت، خوشبختی، عدالت اجتماعی، دوری از گناه، تقدس و... در مورد علل ایجاد جنبشهای موعودگرا تئوریهای متفاوتی وجود دارد که از آن میان میتوان به نظر کوهن اشاره کرد. کوهن معتقد است بیسامانی اجتماعی و از هم گسیختگی در نظام جامعه، که از عوارض طبیعی دوران گذار و نوزایی در جوامع مختلف است، عامل اصلی جنبشهای موعودیست. از دیدگاه او، هزارهگرایی و موعودگرایی یک شیوهی غنی اعتراض در شرایطیست که سایر اشکال مخالفت و اعتراض به وضع موجود یا قابل حصول نیستند یا مفید واقع نمیشوند. به عبارت دیگر، میتوان گفت میان آشفتگی اجتماعی و وقوع جنبشهای موعودی رابطهای مستقیم وجود دارد. بیسامانی، نظام گسیختگی، ریشهکن شدگی، پریشانی و... واژههایی هستند که در این شرایط وضعیت موجود جامعه و نیاز آن به یک تحول آرمانی را ترسیم میکنند. برخی دیگر از تئوریسینها اما موعودگرایی را از منظری دیگر نگریسته و معتقدند رشد سریع فرایند شهری شدن، صنعتی شدن جوامع در حال انتقال، رشد فزایندهی بیکاری و توسعهی گروههای بیطبقه، که دچار بحران هویت هستند، در ایجاد جنبشهای موعودی، خصوصا در جوامع در حال انتقال، مؤثر است. در میان کسانی که مقولهی موعودگرایی را مورد پژوهش قرار دادهاند کلاگ و ستارک جایگاه ویژهای دارند. از دیدگاه این دو محقق، مفهوم "محرومیت نسبی" کلید تبیین جنبشهای موعودیست. این دو معتقدند که محرومیت نسبی دارای ۵ بعد است: کلاگ و ستارک معتقدند که وجود هر یک از این پنج نوع محرومیت عامل مهمی در ایجاد انگیزه جهت گرایش به جنبش موعودیست. افراد، آن زمانی که در فرایند جبران محرومیتهای خود با پاسخ مناسبی از جانب جامعه و سیستم سیاسی یا اجتماعی مواجه نمیشوند و محرومیتهایشان همچنان ادامه مییابد و عمیقتر میشود، در صدد برمیآیند آن را از طریق اتکا به منبعی دیگر، که همان منبع موعودیست، جبران کنند. به عنوان مثال، گروهی که در پروسهی محرومیت روحی و معنوی قرار گرفته و سیستم اجتماعی معنادارای از ارزشها را نمییابند که آن را محور زندگی اجتماعی خود قرار دهند، با بحران معنا مواجه میشوند. در این حالت، نظام معنایی سابق برای این افراد بیاعتبار شده و این گروه برای تفسیر واقعیات اینجا و اکنون و برای دست یافتن به رضایت روحی و معنوی در صدد یافتن پارادایم جدیدی برمیآیند. در این شرایط، دستگاه تفسیر کنندهی نوینی که به مفروضات و منابع گذشته متکی نباشد هنوز کاملا پذیرفتنی نیست و نیز پروسهی درونی کردن معرفتهای نوین از خلال زندگی اجتماعی با وقفه مواجه شده است. در چنین حالتی، افراد برای رهایی از وضعیت تعلیق موجود به آن سو گرایش پیدا میکنند که ظهور موعود را، به عنوان یک راه چاره، نزدیک انگاشته و به این وسیله خود را از شرایط فاجعهآمیز روحی و معنوی که زندگی اجتماعی آنان را دچار مخاطره کرده است رها سازند. در مجموع از دید کلاگ و ستارک، موعودگرایی یک پاسخ ممکن به نوع خاصی از محرومیت نسبیست که البته در جوامعی با پیشینهی فرهنگی و تاریخی ویژه امکان موفقیت و کامیابی بیشتری مییابد. ادامه دارد...
ای یوسف زهرا ! کی شود پرده غبار گناه، کنار رود و ما غائبتن از حضورت، حضور حاضرت را ببینیم ! تو نه غائبی؛ نه پنهان ! ما زحضور تو بی لائقیم ! ای حضور همیشه حاضر، حاضران مرده را توفییق حضورت کرم فرما!!!
+ نوشته شده در دوازدهم دی 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
اللهم عرفنی نفسک... لم اعرف حجتک.
روز عرفه! عرفه عرفات! عرفان عرفاء عارف! عروج عارفانه عاشق! تا بال به بال عشق بستی*تا هست جهان همیشه هستی
روز عرفه، روز شناخت است. عرفه روزي است كه خداي سبحان بندگان خود را به عبادت و اطاعت خويش فرا مي خواند و خوان كرم و احسان و لطف خود را براي آنان مي گسترد و درهاي مغفرت و بخشش و رحمتش را بر روي آنان مي گشايد. در اين روز حجاج بيت ا... الحرام با وقوف در صحراي عرفات با خداي خويش به مناجات مي پردازند و دعاي عرفه امام حسين(ع) را قرائت مي كنند. عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش مي پردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز مي گردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت ?عرفت? و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف مي كنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي مي دانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني ?عرف? صبر و شكيبايي و تحمل است. (1) روز عرفه که فرا میرسد خواندن دعای عرفه به ذهن میرسد همان دعایی که در مفاتیح الجنان نوشته شده (دعای امام حسین (ع)در روز عرفه) پس بیا با هم به یاد مهدی دلها زمزمه نمائیم.خدایا! توفیق درک حضور حضرتش در دعای عرفه به هم عطا فرما! مرا هم از یاد نبرید
+ نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1386ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) يا صاحب الزمان ! نادانيها و سستيهاي ما ، ستمهايي است كه در حق تو كرده ايم . التماس دعا همین حالا
+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
مهدی جان! بیا که بی تو... .
دلم بهانه تو را گرفته است؛ اى «موضوع» زندگى من! اى «سؤال اصلى» آفرينش! «روشى» نمانده است كه با آن «فرضيه» آغوش تو را به جستجو نگذارده باشم. بگو با كدام «روش تحقيق» مىتوان ظهور تو را پاسخ يافت؟! «مفهوم» نگاه تو با كدام «ملفوظ» به «مشهود» بدل خواهد شد؟ و «متغير» گيسوانت، در آغوش كدام نسيم، «مفهوم» بي قرارى مرا منتشر خواهد نمود؟ خستهام! از «بررسى متون»، از «سؤالات فرعى»، از «مقدمه»، از «مقدمه»، از «مقدمه»! بى حضور تو اى «متن» غايب زندگى؛ از زنده بودن چه «نتيجه»اى مىتوان گرفت؟ از زنده بودن «چگونه» مىتوان نتيجهاى گرفت؟ هميشه با «مفروض» آغوش باز تو و نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل كردهام و زنده بودن خود را توجيه. آن روز كه نگاه مهربانت را از دلم بردارى، بدان كه «گزارههاى پايهاى» فلسفه وجودىام را ويران نمودهاى! «فصل» فصل عمرم، وقف «وصل» تو بوده است. خستهام؛ از اين همه «فصل» ، از اين همه فصل، به من بگو! در كدام فصل زندگى، وصل تو دست يافتنى است؟ اى كه با آمدنت همه فصلها وصل مىشوند! فصل فصل خزان زده عمر مرا نيز به ظهور سبز خود وصل بفرما! آمين!
+ نوشته شده در هفتم آذر 1386ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
امشب دلم از همیشه بیشتر گرفته است. قطرات باران چشمم، از پشت پنجره دلم سایه اش را بر روی صورت دلتنگم می اندازد و سیاهی های قلبم را از لبه پنجره آن به سمت حیاط خانه اش جاری می سازد. کاش می شد این دلتنگی را نداشتم! ولی نه، کاش، این دلتنگی مونس همیشگی ام می گشت، می ترسم آخر این دلتنگی نیز برود. و همان نوازش های خاطر گونه انتظارش را نیز از دست بدهم، باید هر طور شده کاری کنم که او بیشتر به من سر بزند، بیشتر حال مرا بپرسد و این تنها یک راه دارد، و آن دوري از گناه ، دعاي افتتاح، دعاي ندبه و.....است. من باید همیشه منتظر آمدن آن اسب سفيد كه راكبش اقاي عزيزي است ؛ باشم. تا آخرین لحظه عمرم او را ندا خواهم داد ......... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!يا صاحب الزمان ادركني!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجم مهر 1386ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
شادون باد عطر ماه رمضان
سلام ... فرود هر آهم دامن توست و هر دُرِّ اشک سزای آن همه احسان توست که جز آه در بساط ندارم. خدا حافظ همين حالا
+ نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
مـخـتـصـر و مـفـیـد : السلام علیک یا شهر الله!اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک... - آداب مهمونی رفتن چیه؟ - توقع میزبان ازمهمون چیه؟ - وقتی میریم مهمونی چی کارکنیم که صاحب خونه بازم دعوتمون کنه؟ خدایا از همین امشب یه حال آسمونی بده تا دلامون زودتر آسمونی بشن! خدایا تو سحرها یه حال مهتابی بده تا بهتر تو رو بشناسیم !الهی آمین یا رب العالمین
+ نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
ای خدای مهربون! به سوی تو می آیم، بال شکسته ام را مرهم نه! که سخت بیمار توام! مهدی دلها! ای ققنوس نجات ! طاووس
بهشت!دلم را خدائی کن! روحم را آسمانی کن!
ظاهرم را کبریائی کن!باطنم راملکوتی کن!ای یوسف زهرا!
تنهاترین راه! ای ربیع دلها!بهاریم کن
که سخت به نسیم بهاریت محتاجم
+ نوشته شده در سی ام مرداد 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
با عرض پوزش طولانی از دوستان .به علت مسافرت به دیار سرسبز شیراز تا اطلاع ثانوی شرمنده شما عزیزانم .التماس دعا.
+ نوشته شده در سوم مرداد 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
بی تو غمگینم امشب چراغ شبهایم خاموش است . مهتاب شبانه ام به خواب رفته . آسمان بی ستاره ام ابری است و چشمۀ چشمانم پر از اشک دلتنگی است . در کوچه باغ بی کسی ام باز دلتنگ توام ، دلتنگ یک پرندۀ مهاجر ، بیا . می دانم که خواهی آمد ، از پشت ثانیه های به بلوغ رسیدۀ دعا و از بطن لحظه های ترک خورده انتظار . در هوای دل ها جاری خواهی شد و خواهی آمد تا ستاره ای شوی بر شب های بی کسی .
+ نوشته شده در یکم مرداد 1386ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
یوسف زهرا قلم می تپد و با هر تنش تنها، آمدن تو را دعا می کند. بیا که منتظران تو برای آمدنت سر از پا نمی شناسند. ای محبوب داها تو را دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟
دیگران گمان می کنند من از تو دورم ولی تو که این گمان را نداری . تو میدانی که در دل کمی مهرت را نگه داشته ام ... کمی از مهرت را برای روز آمدنت و می دانم که می آیی و آن ذخیره، مرا به تو می رساند. بارها پرده هایی را کنار زده ایم و آن قدر در کنار پنجره انتظار نشسته ایم تا بیایی. مطمئن نیستم که مرا دوست داری و دعایم می کنی... ولی من دعایت می کنم.. دعایم کن که ... دعایم کن که ..... دعایم کن که صبرم بر گناهم زیاد شود. دعایم کن که مثل خودت دلم مالامال غم ظلم بر یتیمان شود. مولا جان! صدای هیچ پایی را نشنیدم که قلبم نتپد، بگذار آخرین تپیدن قلب برای تو باشد. دوستت دارم.
+ نوشته شده در سی و یکم تیر 1386ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
تو از تبار بهاری ، چگونه بی تو بمانم تو از سلاله نوری ، تو آفتاب حضوری تویی که باده نابی ، وگرنه بی تو چه سخت است ببار ابر بهاری ، هنوز شهره شهر است بیا به خانه دلها ، که در فراق تو دل را
+ نوشته شده در بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
آخرین ساعات عصر جمعه است.
آخرین جرقه های امید در دلمان و در تمام زندگیمان سو سو می زند. پس از دعا دست بر نداریم .... -التماس دعا- مولا جانم!!! هميشه منتظرت هستم. هميشه منتظرت هستم، بي آنكه در ركود نشستن باشم. هميشه منتظرت هستم، چونانكه من هميشه در راهم. هميشه در حركت هستم، هميشه در مقابل تو مث ماه، مث ستاره، خورشيد. هميشه هستي و مي درخشي از بدر؛ و مي رسي از كعبه؛ و كوچه همان انتظار است، كه بار اول مي آيي و ذوالفقار را باز مي كني و ظلم را مي بندي. هميشه منتظرت هستم، اي عدل وعده داده شده. اين كوچه، اين خيابان، اين تاريخ، خطي از انتظار تو را دارد و خسته است، خسته؛ تو ناظري، تو حاضری، تو مي داني، ظهور كن، ظهور كن كه منتظرت هستم!!! ظهور كن كه منتظرت هستم! مولا جانم !!! مي داني !؟ می دانی !؟ تمام حروف من از توست نقطه اش خم ميمش صلابتش و استقامتش، هنگام سقوط، غرورش، وقتي كه به آخر مي رسد. مي داني !؟ تمام نگاه من از توست در پي توست لابلاي اين مردم، بين خيابان هاي خسته ی شهر، پشت مربع بسته ي پنجره ها، دنبال تو مي گردم. می دانی !؟ هر غروب، چشمهایم تو را گریه می کنند و نیامدنت را بهانه می گیرند. مي داني !؟ تمام شعر من از توست، درباره ي توست، براي توست من خود نیز، فدای تو! مي داني!؟ مي داني!؟ مي داني!؟ می دانم که می دانی !!! می دانم که می دانی !!!
+ نوشته شده در ششم تیر 1386ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
تو در يک روز بارانی و سر شار از شکوفايی به ديدار صنوبرهای سبز عشق می آيی تو لبريز از حضور عشق با يک ذوالفقار سبز و من در انتظار جمعه های ناشکيبايی تو در جغرافيای کوچه ی سبز اقاقی ها همان نصف النهار مبدا دل های شيدايی بيا و جاده های سرد اين شهر خيالم را مصلای نمازی کن تماشايی تماشايی دلم در انتظار لحظه های گنگ فرسود و نمی دانم کدامين صبح روشن در زلال ندبه می آيی
+ نوشته شده در چهارم تیر 1386ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
مهدی جان! بگذار نباشد بر من صبحی که بدون تو آغاز شود. در آن پگاهی که نسیم عشق شروع به وزیدن میکند، در آن سکوت صبحگاهی، فقط تویی که میتوانی روح سوهان خوردهی مرا از زخم زمانه التیام بخشی. نمیدانم چهطور بگویم که خودم هم راضی شوم. اگر با زبانِ دلم شروع کنم حرفم زود تمام میشود، امّا دوست دارم با همان امامی نجوا کنم که بهایی برای محبّتش نداده بودم. کلام آخر:
+ نوشته شده در سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
مهدي فاطمه بيا
گرچه روى حرف زدن ندارم ولى براى اين كه بگويم فراموشش نكرده ام و دوستش دارم چند كلامى با او سخن مى گويم. مولايم! دنياى دون مرا آلوده به ناخوبى خودش كرده و شيطان پليد، اين روسياه دو جهان كه براى نابودى بشر كمر همّت بسته بر گرده من تازيانه درد مى زند تا مرا به سوى تاريكى كشاند. نفسى فداك! نفس بد خواه زانوان مرا سست كرده و گه گاهى بر من مسلط مى شود از بديهاى خودم خسته شده ام از اين همه گناه به تنگ آمده ام ديگر طاقت ندارم گريه هايم مرا يارى نمى كنند، اراده ام كمرنگ شده و نگاهم آشفته گشته از زنده ماندن بيزار و از حركت رو به جلو و وصال خوبى ها نااميد شده ام دل، عالمى از غم گشته و سينه ام پر از سوز. مولاى من! ترس، دارد آخرين نفسهاى مرا از من مى گيرد، آرى ترس، ترس از جدائى، ترس از باتو نبودن، ترس از در مقابل تو صف گرفتن. مولايم! خود مى دانى من كى هستم و چه دارم و نوشته هايم را قبل از نوشتن مى خوانى و اين همه را من ندانسته در برابر نگاه قشنگ و غم دار تو با كمال بى شرمى بر قلم مى رانم آنچه را كه تو ناپسند مى دانى و از مشاهده آنها دلخون مى گردى. مولايم، مولاى محبوبم مرا يارى كن تاهميشه با تو باشم كه بى تو مرا حياتى نيست.يا ابا صالح مددي.
+ نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
برای يکبار هم که شده به ايستيم؟؟
سلام پدر ؛ از آغاز شروع این وبلاگ تا حال ؛؛ این همه نوشته ؛ اما من همان هستم که بودم؟؟ از سر طلوع تا غروب؛از سر مشرق ترین قسمت این دل تا مغرب ترین آن؛ از سر دروغ و راست؛از سر اخلاص و ریا نوشتم؛ گاهی اوقات از این که برای گلی چون شما می نوشتم ؛ اشکانم را روانه می کردم تا بار گناهان چشمانم را نبینی؛ گاهی اوقات از اینکه برای شما می نوشتم مغرور تکیه بر آبروی شما خود را بهشتی می دیدم؛ گاهی اوقات به خودم می گم تا کی می خوای ادامه بدی؛ گاهی اوقات روزی بار ها و بارها می نوشتم از یوسف زهرا؛ از تاج سرم همه و همه اما کجا ست عمل؛ تا کی شعار بدیم؛ تو خیابان راه بیفت و نظر افراد را در موردحضرت بپرس همه اظهار لطف می کنند؛ پس راهش این نیست که فقط بنویسم و صفحه ای از نام یار پر کنم!!! باید عهدی ببندیم؛؛؛ مرد عهد باشیم نه شعار .خدایا! تو خود به جان مهدیت دستم بگیر . از این به بعد قبل از هر گناهی به یاد شما می افتیم و طوری به آسمان نگاه می کنیم گویی شما را می بینیم ؛؛ حال اگر خواستیم گناه می کنیم؛؛ نمی دانم چند نفر می توانند؛ شاید من ؛شاید شما
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
اليس الصبح بقريب
من از تبار صبح بودم ! و با اهل شام پيکار. گِلم را با تربت کوی يار سرشتند ! نه از غبار نشسته بر رویخار. و حال .... دلم هوای کوی تو کرده ! به من بگو : که ديدنت بود آسان! وليکن چشم پاک ! پاک بيند و بالعکس!!! و می دانم که هرگز! غبار روی چشم من ! به آسانی نگردد پاک.....
+ نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
و باز هم جمعه ها پی هم می آیند
بسم الله و هو علام الغيوب خدايا ! تو تنها کسی هستی که رازناک ترين حادثه تاريخ را می دانی! خدايا ! اگر تاريخ اين حادثه در اين چند جمعه عمر ما کفافی نمی يابد! باقی اين عمر مرا چه سود؟ خدايا! جمعه ها پی هم می آيند! و اين جمعه نيز پی جمعه قبل بسر شد! خدايا ! دعای ندبه خود به ندبه درآمده و سمات را سماوات به لرزه درآورده و افسوس! خدايا!هنوز عرش عظيم تو بی قرار نگشته و ماء معين به جوشش درنيامده! خدايا! هنوز امن يجيب مضطری را امان نداده و چشم بيماری را منتظر نگذاشته! خدايا! روزها را کدام ملک مقرب شماره نهاده که هنوز نفسها به شماره آن روز نرسيده! خدايا! شبها تا به کی چنين طولانی است و صبح چرا اين قدر بعيد است! خدايا! کدام نفوس رمز خيرْ لکم را نشکافته و کدام نفس هنوز ايمان نيافته! خدايا ! کدام بيابان چنين طولانی است که صدها هزار شب را در خود جای داده است! خدايا ! اين چه خيمه گاهی است که هنوز ستون آن بعد از هزاران باد و طوفان برجا ايستاده است! خدايا ! اين چه خاکی است که هنوز سنگينی عرش ترا تا به امروز تحمل می کند! و خدايا ! باز هم جمعه ها پی هم می آيند!
+ نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
حرفهاى دل!بايد بمانى كه او بيايد و دردهاى كهنه تو و تمام عالم را درمان كند و تو چشم به راهش مىمانى با انتظارى توأم با اميد؛ مىگويند سوارى است از آفتاب، از روشنى، با ردايى سبز و شمشيرى از عدل؛ مىگويند قامت سبزى دارد و خالى برگونه؛ مىگويند از راه سپيده مىآيد با بارانى از نور؛ مىگويند كعبه ميزبان قدوم پاك او و تكيهگاه او خواهد شد، نمىدانم شايد روزى بيايد كه جز مشتى پر از اين پرنده در قفس نباشد. اما در انتظارش مىمانم تا روزى كه درِ باغ خدا را باز كند و عطر دلانگيز حضورش در سراسر عالم بپيچد و دنيا از نور جمالش روشن گردد. با جانى آماده قربانى شدن، چشم به راهش مىمانم تا بيايد و بىقرارى هايم با يك تبسم او آرام گيرند و نيم نگاهش آبى بر آتش درد فراق باشد. آن وقت با او بودن چه خوش است و يك قطره از جام وصال او نوشيدن چه خوش گوارتر از تمامى آبهاى عالم. اى عزيز! ببخش بر من اگر با جانى نه پاك و دلى نه روشن و اعمالى نه مقبول، مشتاق تواَم، اما باور كن كه در سر سودايى جز محبت تو نيست و خيالم از نقش و نگار تو پر است.
+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط سید حسن رحمانی
|
|
ما ز دریائیم و دریا می رویم
ما ز بالائیم و بالامی رویم
|